داستان مسافرت 4
وقتی از نمک آبرود بر می گشتیم تصمیم گرفتیم که تو یکی از رستورانها شاممون رو بخوریم و بعد برگردیم خزر شهر چون دیر شده بود ساعت هم حدوداً 11 بود همه خسته گرسنه بودن خلاصه رفتیم یک رستوران سفارش غذا دادیم بعد از غذا خوردن راه افتادیم به سمت ویلا. وقتی رسیدیم تا بچه ها رو آروم کردیم که بخوابونیم ساعت نزدیکای 3 بود. رامیلا کمی بیتابی می کرد یه یک ساعتی گذشت که با صدای گریه رامیلا از خواب بیدار شدم و هر کاری می کردم که آروم بشه نمی شد بعد متوجه شدم که حالش خوب نیست و هم آورد بالا، بعد از این هم تا بلندش کردم و بردمش توی حمام و لباساشو عوض کردم و دست و روشو تمیز کردم 1 ساعتی طول کشید خانم هم چون حالش بد بود و خ...






